فصل پنجم(قطعات زیبای عاشقانه)
قطعه زیبای عاشقانه(جبران خلیل جبران)
بگذارید بین با هم بودن تان اندکی فاصله بیفتد
بگذارید نسیم های آسمانی،در میان شما به رقص درآیند و در فضای بین تان آسوده بچرخند
به هم عشق بورزید
اما از عشق بند نسازید
بهتر آن است که عشق
دریایی باشد مواج
و دو ساحل وجود شما را به هم بپوندد
اگر با هم بودنتان ثمره نیاز و شهوت نباشد
عشق شما هر روز ژرف تر و گسترده تر خواهد شد
شهوت همه چیز را تنزل می دهد
با هم باشید
اما جویای توفق و برتری بر هم نباشید
جویای تملک بر هم نباشید
فردیت و آزادی را از هم نگیرید
وقتی با هم هستید
بگذارید بین با هم بودنتان
اندکی فاصله باقی بماند
هر کدام از شما
فضای ویژه خود را دارد
فضایی که می تواند در آن آزادانه تنفس کند
عشق هرگز تردید نمی کند
و حسادت نمی ورزد
عشق هرگز آزادی معشوق را نمی ستاند
عشق هرگز خود را تحمیل نمی کند
عشق آزادی می بخشد
و آزادی وقتی میسر می شود
که بین عاشق و معشوق فاصله ای باقی بماند
بگذارید بین با هم بودنتان
اندکی فاصله باقی بماند
این سخن حاوی تناقض نیست
هر چه بیشتر به هم فضا بدهید
بیشتر با هم خواهید بود
صمیمانه تر و صادقانه تر با هم خواهید زیست
بگذارید نسیم های آسمانی در میانتان به رقص در آیند
و در فضای بین تان آسوده بچرخند
اگر به هم بچسبید
و آزادی را از هم بگیرید
گل عشق پژمرده می شود
قطعه زیبای بوسه(کونتس دونوآی)
ای عشاق جهان
ای زادگان بهار
دل به عشق دهید
زیرا همه چیز
سایه و عطر و ترانه
شما را به دوست داشتن دعوت می کند
تا وقتی که به هم وفا دارید
از سرمستی عشق و هوس بهره بگیرید
زیرا از این عشقه جاودان شما
در بهار آینده دیگر اثری نخواهد بود
نسیمی که زمانی شاخه های درختان را به هم پیوند می دهد
دوباره آنها را در زمان دیگری از هم جدا می کند
این نسیم حتی پایدارتر است از آن نیروی هوسی که موجودات جهان را بیخودانه به آغوش هم می افکند و باز جدایشان می کند
زمزمه جویبارها
هم آغوشی آب ها
رسیدن خوشه های گندم
زیست و مردن
همه اجباریست
اما فرمان هوس از همه اینها قوی تر و پایدار تر است
قطعه زیبای عشق پس از مرگ(بیلی تیس)
برای همیشه در اینجا خفته ام
زیر برگ های سبز
و گل های سرخی که از آنها بوی عشق می آمد خفته ام
زیرا خود در همه عمر جز عشق ورزیدن و نغمه سرودن کاری نکردم
در سرزمین پریان جنگل بزرگ شدم
در دیار ساقو که پناهگاه زنان عاشق است زندگی کردم
و در قبرس(در جزیره عشق)مردم
می بینی که اکنون نامم مشهور و گورم معطر است
زیرا همه عمر زهره را خدمتگذاری پاکدل بودم
تو که در کنار گورم ایستاده ای
بر مرگ من گریه نکن
طسزا من با خرسندی از این جهان رفتم
هنگام مرگم مراسمی با شکوه بر پا کردند
اکنون که شعر مرا می خوانی
من در چمنزارهای پریده رنگ دنیای فرشتگان در گردشم
از من شبحی بیش باقی نمانده است
ولی همچنان خاطره عشق های زمینی دلم را در دنیای رفتگان از شادی لبریز می کند
پند(کنتس دونوآی-مترجم شجاع الدین شفا)
ای دخنر زیبا
اینقدر آسوده مباش
اگر هم امروز صبح از چنگ عشق رسته باشی
هنوز شب دراز است
آنچه امروز به سراغت نیامده
امشب همراه هوس های نیمه شب خواهد آمد
جز به گذشته اطمینان مکن
زیرا آینده در اختیار تو نیست
در دل تاریکی که اندک اندک دامن می گستراند
هزاران راز پنهان نهفته است
که تو از هیچکدام خبر نداری
اما اگر معلوم نیست شب برای تو چه ارمغان خواهد آورد
این را می دانم که دل تو از هم اکنون پر از هیجانی سوزنده و خاموش است
آیا از عشق غارتگر نمی ترسی؟
که ناگهان سر می رسد
و آتش به خانه دل می افکند
نمی ترسی که عشق چون دزد نیمه شب بیاید و آن همه اشک و آن همه لذت را که همیشه همراه خود دارد را برای تو به ارمغان بیاورد؟
قطعه زیبای عاشقانه(به شوهر محبوبم)-شجاع الدین شفا
اگر دو نفر در دنیا بوده اند که یکی بیش نباشند آن ما بوده ایم
اگر مردی بوده که واقعا محبوب زنش باشد آن مرد تو بودی
و اگر زنی بوده که به راستی در کنار مردی خود را خوشبخت یافته باشد
آن زن جز من که می تواند باشد؟
من عشق تو را با همه کانهای طلا روی زمین و همه گوهر ها و ثروت های مشرق زمین برابر نمینهم
عشق من به تو چندان است که عطش آن را همه رودخانه های جهان فرو نمی توانند نشاند
فقط اظهار محبتی از جانب توست که می تواند این عشق سوزان را پاداش دهد
اما عشق تو برای من چندان گرانبها است
که من پاداشی بدان نمی توانم داد
فقط دعا می کنم که آسمان ها
این پاداش را به صورت های گوناگون نصیب تو کنند
دعا می کنم که این عشق من و تو چنان پایدار و استوار باشد
که حتی آن وقت که از من و تو دیگر اثری نباشد
اعجاز آن هر دو را همچنان زنده نگه دارد